تو یه کوچه تنگ و تاریک نشسته یک دخترک کوچولو...توی دستاش داره بادکنکای رنگی....توی این برف زمستونی....انگاری یه غنچه گل سرخ نشسته بین برفها....هر کسی رو میبینه که دست توی دستای دخترکش داره طفلکی غصه میخوره.....چرا بابای من انقدر مهربون نیست.....اروم با خودش فکر میکنه.......امشب باید بتونم بادکنک ها رو بفروشم تا شاید بابایی بهم تکه نانی بده......تا نزدیک طلوع به این امید نشست......دخترک بیپاره هیچ پولی هم نداره....از ترس کمربند پدر تا صبح تو کوچه سر میکنه....این غنچه قرمز حالا یک گل پژمرده شده......
موضوع مطلب :