|
سه شنبه 94 خرداد 26 :: 12:35 عصر :: نویسنده : Z.R
امشب هم مثل هر شب تو تنهایی گریه کردم....امشب هم همدم من آسمان تاریک شب بود....باز امشب هم فنجان چایم را تنها نوشیدم ....چای با طعم تلخ تنهایی....اینبار میترسم غمم را به آسمان بگویم چون بی شک او خواهد گریست....حتی دل آسمان هم به درد می آید...آسمان من که هنوز چیزی نگفتم....چرا روی صورتت قطره های اشک نشست؟پس اگر حرفی بزنم تو چه خواهی کرد؟...همین طور که نا امید به آسمان نگاه میکنم ناگهان در افق یک سکه طلایی میبینم...این نشانه ای از امید هست...یعنی بعد از اوج ظلمت و تاریکی در نهایت درخشش و روشنایی است... موضوع مطلب : |